|
نوای عشق
|
یقین ِ من بود...
که به تماشای اولین دانه های برف...
میان عشق بازیِ نابهنگامِ ابرها...
دیگر...
دیگرکسی سراغ قدم های لرزان این غریبه را نخواهد گرفت
وهرگز...
هرگز نمی دانستم...
که جزچشم هایِ تو ...
این زمینِ برف خورده ی لیز هم...
یارایِ به خاک زدن و تماشای غلطیدنِ این برهنه را داشت...
گناهِ تو نبود...
تقصیرِ تو نه...
که من از همان آغاز...
همان ابتدای خلقتِ هرچه عشق...
وبه هنگام سجودِ عرشیان بر پهنه ی دیدگانت...
پِی به قرابتِ نگاهت...
با زخمه های سنگینِ سکوتش برده بودم...
که همانا قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ
وحال...
با انجماد سرانگشتانِ خونین ام...
درمیان تاروپودِ پشمینه ی صد پاره ام...
بدنبال ردّی...
حریقی...
خاکستری...
افتان و خیزان...
آرام و بی صدا ، می گردم...
تا شاید...
شاید شعله های این دردِ کهنه...
طریقِ رهایی از سوز سرمای این تن باشد...
ببار...
سرد تر ببار...
ومن از نوازش بی دریغِ شعله ها به باور هرچه سوختن رسیده ام
من...
آری من...
دریا دریا غبار بنشسته برچشم ها...
نگاه ِ بی سرانجام ِ خیره های خویشم...
میدانی...
حالا قرن هاست...
راه ها...
بر پیکرِ سرد شب هایم...
تکرار موزونِ هرچه تازیانه است ...
وبغض، تنها لحاف سنگین ِ این تن عریان...
اما تو باز ...
آرام و بی صدا...
بی هیچ سخنی ازضجه و درد
غریبانه...
غریبانه زمزمه می کنی...
"راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن هاست"...
باشد...
باشد دیگر از زخمه های آیاتِ خداوندی ات
از برهنگیِ قدم های خویش
از اشراقِ حریقِ نگاهت...
هیچ...
هیچ نمی گویم...
وتنها...
تنها به تسبیحِ وحیِ اشک هایت...
من هم...
آرام وبی صدا...
زمزمه می کنم...
فاخلع نعليك إنك بالواد المقدس طوى
کفشهايت را بيرون آر، که تو در سرزمين مقدّس طوى هستى...
میدانم...
گناهِ تو نیست...
که به تماشایِ دردِ این دلِ نامراد حتی خدا نیز کافر می شود...
من به معراج قریبِ اشک ها ایمان دارم...
گرچه...
دستِ من کوتاه و بالِ تو تا عرش خداوندی بلند...
برای این غریق...
وقتی دلی به دریا نمی زند...
دیگر چه تفاوت ...
که ساحل آغازِ دریاست یا که پایانش...