دنیا
برایت گفتم. ماه هاست دور خودم پیله ای تنیده ام و به وسواس مراقبت می کنم که کسی به حریم ام نزدیک نشود. دایره ی اطرافیان ام هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود. شاید اگر همه اش دست خودم بود حالا از این دایره ی کوچک تنها یک نقطه هم باقی نمانده بود. هر تماس و تقلای کوچکی برای نزدیک شدن یا ورود به آن سوی مرزهایی که از آن به سختی محافظت می کنم کلافه و آشفته ام می کند. یک جوری دیواره هام درد می کند. با کوچکترین برخورد و تلاش برای لمس به هم می ریزم. خسته ام و می ترسم از آشفتن سکوت ام. سکوتی که سال هاست زندگی ام را احاطه کرده. گاهی مثل امشب فکر می کنم اگر روزی برسد که بخواهم این پرده ها و پیله ها را پاره کنم، این دیواره ای که هر روز ضخیم تر و عظیم تر می شود، آیا امکان رها شدن وجود خواهد داشت؟ برایت گفتم. از آدمیت به دور شده ام. من نوزده سالگی م یادم نمی آید نوزده سالگی کمتر را که...
هو اول وآخر یار

حلاج
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
ــ مستی و راستی ــ
آهسته زیر لب
تکرار می کنند.
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات
بودی
ما :
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور:
مامور ها ی معذور،
هم سان و هم سکوت
ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را
باز
ترجیع وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان هاست...


