حصار....
امشب بازهم تنها نشسته ام بي پروا
ميان اين دوگانگي 
(عشق..و..رويا)
اما اميدواربه لحظه اي

(چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل)
19 سالگی برايم آنچنان دور می نماید که هیچ تصوری از روزهای خوب اش ندارم
(روزهاي خوب !؟ روزهاي پر هياهو روزهاي پر همهمه روزهاي پر نشاط .شادي.)
اما نــــــه!
{روز خوب يعني روز عشق يعني روز گريستن يعني روز
فريــــــــــــــــــــاد
يعني آزادي از اين حصار كه مرا سخت در خود ميفشارد }.
باور نمی کنم 19 سالگی و پیش از آن ام از آن ِ خودم باشد
( اشرف مخلوقات). شکسته ام .من همه ی روزهای از دست رفته را می خواهم.
بی تابانه منتظر گسستن این پیله ی سخت ام. برای پروانه شدن. برای پرنده شدن.
پرنده ای رها. در اوج. در اوج ِ آسمان...
عرفان
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد ...
وهردانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
ازحرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
وشگفتی های برزبان نیامده... 
ودراین سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو ومن ...
برای تو وخویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغ ها ونشانه ها را در ظلمات مان ببیند
گوشی که صدا ها ونشانه ها را در بیهوشی مان بشنود...
برای تو و خویش روحی که این همه را درخود گیرد وبپذیرد
وزبانی که در صداقت خود مارا از خواموشی خویش بیرون کشد
وبگذارد از آن چیز هاکه در بندمان کشیده است سخن بگوییم...
امشب باز هم تنها
نگاهي در سياهي چشم به من دوخته است و خاموش نشسته ام چشمانم
رد ستاره دنباله داري راميگيرد كه در افق دوردست چون من خاموش مي گردد
تقویم
و نمیدانی
کجای این تقویم کهنه خاک میشوی...


