
آه اي شن هاي داغ بيابان بر من بباريد وآتش ام شعله ور تر كنيد
اين منم مجنون صد فرياد ها
اين منم مجــنون،
حريص باد ها ...
اين منم زيرا نباشد غير من اين زمين و اين زمان و اين توتم...
چه سرد ام این روزها.
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی بهشت آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست...

گاهي براي ماندن هم بايد گذر كرد ...
بايد گذر كرد..
آري از ديوارهايي كه با خشت هاي جهل ساخته اي وبرايت رنگش كرده اند بايد بگذري
بگذري و به تماشا بنشيني آن ديوار بي پايه راكه تو برايش ستون شده اي ،
تا بايستد و خورد نشود...
بگذر آري بگذر.
گاهي هم براي رسيدن بايد بازگشت ...
آنجا كه در معراج بودي و دست در دست او،
وقتي شنيدي صداي دلي را كه شكست { برگرد }
آنجاست كه ديگر او با تو نيست در همان قلب شكسته است
برگرد وآنجا باش که...
چشمه...
دلي كه عشق ندارد وبه عشق نياز دارد،
آدمي را همواره در پي گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو ميكشاند.
{خدا،آزادي،هنرودوست،}
دربيابان طلب برسر راهش منتظرند
تا وي كوزه ي خالي خويش را
از آب كدامين چشمه پر خواهد كرد؟
{معلم شهیدعلی شریعتی}


