اکنون من
تو ميخواني...
مهي غليظ
شبي روشن تر از شب
وهياهوي سرد خزان
چشماني خيس از تصور باران
وقدم هايي خسته
خسته از خشكيدن
وگره كرده به دستانش باد
وتو ميخواني باز. . .

قربت؟غربت؟
هر چه غريب تر ، قريب تر
دلم گاهي به غربت يك (اشك نباريده) ميماند
عطش
هميشه درياي وجودم نيازمند باران است!
گفته بودم ..
عجيب دلتنگم،
دل تنگ خويش
(دل تنگ باران ...)
باراني كه از من تبخير شدو بالا رفت
{قطره اي بود كه ناي ماندن نداشت}
هميشه درياي وجودم نيازمند باران است!
هميشه
ببار
ببار
اگر چه گل آلوده ام ...
آنقدر بخشید که تمام شد...
کسي نميداند که در عمق سکوتت چه ميگذرد
فريادش نزن ...
بگذار فکر کنند نشان رضاست ...


