حصار....
امشب بازهم تنها نشسته ام بي پروا
ميان اين دوگانگي 
(عشق..و..رويا)
اما اميدواربه لحظه اي

(چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل)
19 سالگی برايم آنچنان دور می نماید که هیچ تصوری از روزهای خوب اش ندارم
(روزهاي خوب !؟ روزهاي پر هياهو روزهاي پر همهمه روزهاي پر نشاط .شادي.)
اما نــــــه!
{روز خوب يعني روز عشق يعني روز گريستن يعني روز
فريــــــــــــــــــــاد
يعني آزادي از اين حصار كه مرا سخت در خود ميفشارد }.
باور نمی کنم 19 سالگی و پیش از آن ام از آن ِ خودم باشد
( اشرف مخلوقات). شکسته ام .من همه ی روزهای از دست رفته را می خواهم.
بی تابانه منتظر گسستن این پیله ی سخت ام. برای پروانه شدن. برای پرنده شدن.
پرنده ای رها. در اوج. در اوج ِ آسمان...

